احمد امیری

امروز: ۳۱ شهریور ۱۴۰۰
پایگاه اطلاع رسانی

گورکن

خبرهای وِیژه تاریخ انتشار: 97/07/01 بدون نظر   576 بازدید

اندازه فونت    
گورکن

جبران خلیل جبران در سال 1920 م. به تأثیر از اندیشه های طوفانی « نیچه » کتاب تندبادها «العواصف» را پدید آورد.این کتاب شامل مقالات

آشوبگر اوست به ویژّه « گورکن » که در دوره خود سرتاسر جهان عرب را به لرزه انداخت. در این مقاله داستانگونه ، جبران به کار پر مشقت گورکنی و دفن

مردگان می پردازد مردگان مردمانی هستند که در برابر تندباد زندگی می لرزند، گمان می کنی زنده اند در حالیکه از ابتدای تولد مرده اند و کسی یافت نمی

شود که آنها را دفن کند پس به همین حالت روی زمین مانده اند و بوی لاشه هاشان فضا را متعفن کرده است. جبران گورکنی را از « شبح دیوانگی » یاد می

گیرد که در سرزمین ارواح به وی برخورده است. شبحی که در صبح به آفتاب کفر می ورزد و در ظهر بشریت را نفرین می کند و در شب طبیعت را به استهزا

می گیرد و خود را می پرستد. جبران در این مرحله از اندیشه خود به تأثیر از « چنین گفت زرتشت نیچه » علیه سنن و عاداتی که اراده انسان را ضعیف می

کند با تمام توان می تازد و تلاش او احیای روح عزم و اداره ی خلاق و در نهایت انسان برتر یا « سوپرمن » است. آنچه که در پی می آید ترجمه مقاله ای از

کتاب « العواصف » که به زبان عربی نوشته است. در سرزمین ارواح ، که با استخوانها و جمجه های مردگانی سنگفرش شده بود ، در شبی که مه

ستارگانش را پوشانده و ترس آرامشش را زدوده بود ، قدم زنان به راه افتادم.در جایی بر کناره ی رودخانه ی اشک و خون که بسان ماری خوش خط و خال ،

همچون اندیشه ی پریشان جنایتکاران سراسیمه جریان می یافت ، ایستادم ، به زمزمه شبح ها گوش فرا دادم و از ترس به بیکرانه ها می نگریستم. وقتی

شب به نیمه رسید ، ارواح دسته دسته از لانه های خود بیرون می آمدند ، صدای پایی را در نزدیک خود شنیدم ، فورا برگشتم ، همانا شبحی ترسناک و

هراس انگیز در روبرویم ایستاده بود؛ وحشت زده فریاد زدم : از من چه میخواهی؟ با دو چشم همچون چراغ تابناکش به من نگاه کرد و به آرامی پاسخ داد:

هیچ چیز را و همه چیز را ᵎ گفتم مرا رها کن و راه خویش گیر. لبخندزنان گفت : راه من سوای راه تو نیست به هرجا می روی ، می روم و هرجا باشی

همراهیت می کنم. گفتم: به اینجا آمده تا تنها باشم ، مرا با تنهاییم واگذار. گفت : من همان تنهاییم ، پس چرا از من میترسی . گفتم : از تو نمی ترسم.

گفت : اگر نمی ترسی پس چرا مانند یک شاخه نی در معرض باد بر خود میلرزی ؟ گفتم: باد است که لباسهایم را به حرکت درآورده و إلا من هرگز نمی لرزم .

قهقهه زنان با صدایی شبیه به غرش طوفان گفت : تو ترسویی و از من می ترسی و می ترسی که از من بترسی ، در نتیجه ترس تو مضاعف است ، ولی تو

سعی بر اخفای آن داری ، آنهم در ورای فرهنگی سست تر از تارهای عنکبوت و با این کار مرا می خندانی و خشمگین می کنی. آنگاه بر تخته سنگی

نشست من هم برخلاف میل و اراده نشستم و به سیمای ترسناکش خیره شدم. پس از چند لحظه که در نظرم هزار سال بود به حالت تمسخر به من

نگریست و پرسید : نامت چیست؟ گفتم : عبدالله گفت : بندگان خدا چه بسیارند ، راستی که خداوند چه تکالیف سختی بر عهده ی بندگانش نهاده است !

آیا بهتر نیست که خود را از سرور شیاطین بدانی و مصیبتی جدید بر مصیبت های آنها بیفزایی؟ گفتم : نامم عبدالله است ، آنرا دوست دارم ، پدرم از روزی که

چشم به جهان گشودم بر من گذاشته و آن را با هیچ اسم دیگری عوض نمی کنم. گفت: گرفتاری های فرزندان در بخشش ها و عطایای پدران است، هرکس

خود را از عطایای اجدا بی نیاز نکند همچنان بنده ی مردگان خواهد بود تا زمانیکه به آنها واصل گردد. اندیشه کنان سر به جیب فرو بردم گفته هایش را مانند

رؤیایی نزدیک به حقیقت در حافظه ام می گذراندم ، آنگاه از من پرسید: شغلت چیست؟ گفتم: به نظم و نثر شعر می سرایم و در زنگی آراء و نظریاتی دارم

که بر مردم عرضه می کنم. گفت : این حرفه کهنه و قدیمی است و به مردم سود و زیانی نمی رساند . گفتم : پس می خواهی با شب و روز عمرم چه کار

کنم که برای مردم سودمند باشد؟ گفت گورکنی را پیشه کن ، با این صنعت می توانی زندگانی را از لاشه های مردگانی که پیرامون خانه ها و معابدشان

انباشته شده است، آسوده سازی. گفتم: من هرگز لاشه هایی پیرامون منازل مردم ندیده ام . گفت: تو با چشم وهم و گمان نگاه می کنی و مردم را در

مقابل طوفان زندگی لرزان می بینی و می پنداری که زنده اند ، در حالیکه آنها از هنگام تولد مرده اند ولی کسی یافت نمی شود تا آنها را دفن کند و همچنان

روی خاک مانده اند و بوی گند آنها فضا را آکنده است. حال که مقداری از ترسم فرو ریخت پرسیدم : پس چگونه بین مرده و زنده را تمییز دهم در حالیکه هر

دوی آنها مقابل طوفان میلرزند؟ گفت: مرده در برابر طوفان می لرزد در حالیکه زنده به همراه آن می تازد و مگر با آرامش طوفان می ایستد. آنگاه به ساعدش

تکیه کرد ، ماهیچه های محکم و نیرومندش مانند تنه ی درخت بلوط سرشار از عزم و زندگی ظاهر گشت ، سپس پرسید : آیا ازدواج کرده ای؟ گفتم: بلی، و

همسرم زنی زیباست و من بسیار به او علاقه مندم. گفت : گناهان تو چه بسیارند ! ازدواج ، تسلیم شدن در برابر غریزه ی میل به جاودانگی و حفظ بقایای

خویش است ، اگر می خواهی آزاد باشی زنت را طلاق بده و تنها زندگی کن. گفتم : من سه فرزند دارم که بزرگترینشان توپ بازی می کند و کوچکترین آنها

هنوز کلام خود را به وضوح ادا نمی کند، می گویی با آنها چه کار کنم؟ گفت : به آنها گورکنی بیاموز و به هریک بیلی بده ، آنگاه بگذار به حال خودشان باشند.

گفتم : من تاب و توان تنهایی را ندارم و به لذت زندگی در بین زن و فرزندانم عادت کرده ام . اگر آنها را رها کنم خوشبختی ام را از دست خواهم داد . گفت :

زندگی انسان در بین همسر و فرزندان غیر از سیاه بختی مستتر در ورای پرده ای سفید نیست . ولی اگر ناگزیر به ازدواج هستی با دوشیزه ای از جنیان

وصلت کن . با شگفتی گفتم : جن که حقیقتی ندارد ، مرا می فریبی ؟ گفت : عجب جوان نادانی هستی ! غیر از جن هیچ چیز حقیقت ندارد و هرکس که از

جنیان نیست در عالم شک و نیرنگ خواهد بود. گفتم: آیا دوشیزگان جن ظرافت و زیبایی دارند؟ گفت : ظرافت آنها همیشگی است و زیبایی شان هرگز زایل

می شود . گفتم : به من یکی از آنها را نشان بده تا قانع شوم . گفت : اگر ممکن بود جنیان را ببینی و لمس کنی هرگز تو را به ازدواج با آنها رهنمون نمی

شدم. گفتم : پس ازدواج با همسری که نه دیده می شود و نه قابل لمس است چه سودی دارد؟ گفت: نفعی است درازمدت که حاصل آن انقراض موجودات و

مردگانی است که مقابل طوفان می لرزند ولی با آن رهسپار نمی شوند. لحظه ای چهره اش را برگرداند سپس برگشت و پرسید: چه دینی داری؟ گفتم : به

خداوند ایمان دارم و پیامبرانش را گرامی می دارم ، و دوستدار فضیلت ام و به آخرت امیدوارم. گفت: اینها الفاظی است که گذشتگان ترتیب داده اند و از گرد و

غبار تقالید دیگران بر زبان تو مانده اند. اما حقیقت این است که تو فقط به نفس خود ایمان داری و تنها آن را اکرام می کنی و جز به خواسته ای نفس خود

اهمیت نمی دهی و تنها به جاودانگی نفس خویش امیدواری. از آغاز انسان خود را می پرستید و در حالت های مختلف طبق خواسته هایش نامهای گوناگونی

بر خود نهاده است ، گاهی نام « پروردگار » و گاهی « مشتری » و گاهی هم خود را « خداوند » خوانده است. سپس خنده ای سر داد و نشنانه های

سیمایش از زیر نقاب ریشخند و سخریه اش نمودار شد و اضافه کرد : عجب از کسانی است که نفس خود را می پرستند در حالیکه نفس آنها گندیده و

بدبوست . لحظ هایی گذشت و من به گفته هایش فکر می کردم و در آن مفاهیمی شگفت انگیزتر از زندگی و ترسناک تر از مرگ و عمیق تر از حقیقت می

یافتم تا اینکه فکر و اندیشه ام در میان مظاهر و صفاتش سرگشته شد و امیال درونیم برای درک اسرار و نهفته هایش به جوش آمد ، فریاد برکشیدم و گفتم :

اگر پروردگاری داری تو را به او قسم ، بگو کیستی ؟ گفت : من پروردگار نفس خویشم . گفتم : اسمت چیست ؟ گفت : الهه ی مجنون . گفتم : کجا به دنیا

آمده ای ؟ گفت : در همه جا . گفتم : کی به دنیا آمده ای ؟ گفت : در همه زمان ها . گفتم : حکمت از که آموختی و کیست که اسرار زندگی و نهفته های

هستی را برای تو بیان نموده است ؟ گفت : من حکیم و دانشمند نیستم ، حکمت صفتی است از صفات انسان های ضعیف ، من دیوانه ای نیرومندم ، دائماً

رهسپارم و زمین در زیر پایم می لرزد . و هنگامی که توقف می کنم ستارگان و سیارات نیز با من می ایستند . مسخره کردن انسان ها را از شیاطین آموختم و

از معاشرت پادشاهان جن و همنشینی با ستمگران شب به اسرار وجود و نیستی پی بردم . گفتم : در این دره های صعب العبور چه می کنی و روز و شب را

چگونه میگذرانی ؟ گفت : در صبح به خورشید کفر می ورزم و در چاشتگاه به بشر نفرین می کنم و شامگاه طبیعت را به سخریه می گیرم و هنگام شب

مقابل خود به نیایش می ایستم و خود را می پرستم . گفتم : چه می خوری و چه می نوشی و کجا می خوابی ؟ گفت : من و زمانه و دریا هرگز نمی خوابیم

، ولی ما جسدهای آدمیان را می خوریم و خونشان را می آشامیم و عصاره ی جانشان را زیور خود می سازیم . دست بر سینه روبرویم ایستاد ، چشمانش را

در چشمانم خیره کرد و با صدایی ژرف و آهسته گفت : به امید دیدار ! من به جایی می روم که دیوان و ستمگران در آنجا جمعند . به او گفتم : مرا مهلتی ده ،

سؤال دیگری دارم . در حالیکه قسمتی از قامتش در تاریکی سیاه شب ناپدید شده بود پاسخ داد : الهه های دیوانه کسی را مهلت نمی دهند . به امید دیدار

. در پشت پرده های شب از برابر چشمانم ناپدید شد و مرا ترسان و سرآسیمه و سرگشته خود و خویش رها کرد و رفت . وقتی از آن مکان چند قدمی فراتر

رفتم صدای مواجش را از بین صخره های بلند شنیدم که می گفت : به امید دیدار ! به امید دیدار ! فردای آن روز زنم را طلاق دادم و دوشیزه ای از دوشیزگان

جنی را به زنی گرفتم و به هر یک از فرزندانم بیلی و کلنگی دادم و به آنها گفتم بروید و هرکجا مرده ای دیدید در خاکش کنید . و از آن ساعت تا کنون به

گورکنی پرداختم و مردگان را در خاک نمودم ولی تعداد مردگان بسیار و من تنها ، و کسی نیست که یاریم کند ! مأخذ عربی « جبران خلیل جبران ،«

المجموعه الکامله » ، « العواصف » ، « المجلد السادس دار صادر _ بیروت _ الطبعه الرابعه 1997 . م . »

مطالب مرتبط

نظر شما


Notice: Undefined variable: user_ID in /home/ahmadami/domains/ahmadamiri.com/public_html/wp-content/themes/sp_parse_v2/comments.php on line 37

برای ارسال نظر ابتدا باید وارد حساب کاربری خود شوید.

در صورتی که قبلاً در سایت ثبت نام کرده اید از لینک زیر وارد حساب کاربریتان شوید.

اگر هنوز در سایت ثبت نام نکرده اید میتوانید از قسمت ثبت نام در سایت اقدام نمایید.

رفتن به ابتدای صفحه